حكيم ابوالقاسم فردوسى

1264

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو خورشيد بر چرخ بگشاد راز * سپهدار جنگى بزد طبل باز بياورد چندانك بودش سپاه * گرانمايگان بر گرفتند راه بره بر يكى نيستان بود نو * بسى اندر و مردم نى درو چو از دور ديدند بهرام را * چنان لشكر گشن و خودكام را ببهرام گفتند انوشه بدى * ز راه نيستان چرا آمدى كه بىمر سپاهست پيش اندرون * همه جنگ را دست شسته به خون چنين گفت بهرام كايدر سوار * نباشد جز از لشكر شهريار فرود آمدند اندران نيستان * همه جنگ را تنگ بسته ميان شنيدم كه چون ما ز پرده سراى * بسيچيدن راه كرديم راى جهاندار بگزيد نستود را * جهانجوى بىتار و بىپود را ابا سه هزار از سواران مرد * كجا پاى دارند روز نبرد بدان تا بيايد پس ما دمان * چو بينم مر او را سر آرم زمان همه اسپ را تنگها بركشيد * همه گرد اين بيشه لشكر كشيد سواران سبك بركشيدند تنگ * گرفتند شمشير هندى بچنگ همه نيستان آتش اندر زدند * سپه را يكايك بهم بر زدند نيستان سراسر شد افروخته * يكى كشته و ديگرى سوخته چو نستود را ديد بهرام گرد * عنان بارهء تيزتگ را سپرد ز زين بر گرفتش بخم كمند * بياورد و كردش هم آنگه ببند همى خواست نستود زو زينهار * همى گفت كاى نامور شهريار چرا ريخت خواهى همى خون من * ببخشاى بر بخت وارون من مكش مر مرا تا دوان پيش تو * بيايم بوم زار درويش تو به دو گفت بهرام من چون تو مرد * نخواهم كه باشد بدشت نبرد نبرم سرت را كه ننگ آيدم * كه چون تو سوارى بجنگ آيدم چو يا بى رهايى ز دستم بپوى * ز من هرچ ديدى بخسرو بگوى چو بشنيد نستود روى زمين * ببوسيد و بسيار كرد آفرين و زان بيشه بهرام شد تا برى * ابا او دليران فرخنده پى ببود و بر آسود و ز آنجا برفت * بنزديك خاقان خراميد تفت [ نامهء خسرو پرويز به قيصر به پيروزى و پاسخ نامهء قيصر ] ازين سوى خسرو بران رزمگاه * بيامد كه بهرام بد با سپاه همه رزمگاهش بتاراج داد * سپه را همه بدره و تاج داد يكى بارهء تيز رو بر نشست * ميان را ز بهر پرستش ببست بپيش اندر آمد يكى خارستان * پياده ببود اندران كارستان بغلتيد در پيش يزدان به خاك * همى گفت كاى داور داد و پاك پى دشمن از بوم برداشتى * همه كار ز انديشه بگذاشتى پرستنده و ناسزا بنده‌ام * بفرمان و رايت سر افگنده‌ام و زان جايگه شد بپرده سراى * بيامد بنزديك او رهنماى بفرمود تا پيش او شد دبير * نوشتند زو نامه‌يى بر حرير